|
همین که پایم را می گذارم توی خانه ی کسی، قبل از هر کجای دیگر می روم سراغ کتابخانه ی طرف. چون که جلوی کتابخانه ی کسی بهتر از هر کجای دیگر می شود روحیات صاحبخانه را شناخت. از آن گذشته پای یک کتابخانه و درحالیکه کتابی را گرفته ای دستت و دست دیگرت را هم گذاشته ای توی جیبت، یک موقعیت معرکه ای برای بازکردن سر بحث و گفتگو ست.
راست می گفت. به چیزی که عادت کنم محال ممکن است که عوضش کنم و دلم می خواهد تمام عمر باهام باشد. یعنی طوری ست که گاهی وقت ها که شده عروسک رنگ و رو رفته ی بی دست و پایی را دیده ام کسی گذاشته کنار خیابان، دلم خواسته برش دارم و ببرم به صاحب پست فطرتش نشانش بدهم و از وجود بی وجود نامردش بپرسم وقتی عروسکش نو بوده و هنوز یک چشمش نیفتاده بود، باز هم حاضر بوده بگذاردش کنار خیابان؟؟ ازم پرسید: اگه یه داستان بلند نوشته بودی، جمله ی طلاییش چی بود؟ یک کم فکر کردم و گفتم: شاید اینکه " اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند برای این است که یا لباسی نداردکه بهش تکلیف کند یا اساسآ آدم کوچکی ست." شایدم اینکه: "خوب نیس آدم با عروسکش طوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه، دل نداره و نمی تونه نفرینت کنه. از قضا، آهِ شون خیلی ام دامن گیره". پی نوشت۱: بلاخره بعد از ۸ ماه که از خرید "کافه پیانو" می گذره، تونستم تمومش کنم.. پی نوشت۲: راستی حال عروسک بچگی هاتون چه طوره؟! + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 16:12 توسط مینا ذبیحی |
تهران... جلوی دانشکده ی مدیریت زینب ساناز تهمینه من.. بی سپیده! عکس، (این واژه را به دنبال تمامی واژه های زیر بیاورید)! حرکت ساعت ۱۲ شب. اتوبوس و "لبخند، خنده، قهقهه، ریسه، ... (!)" اتوبوس و "به همین سادگی".. اتوبوس و سکوت... همدان بوران و یخبندان.. هتل* * * * . چای مجسمه ی باباطاهر Photographer . . . تپه ی هگمتانه گنبد علویان آرامگاه بوعلی گنج نامه ... برف مقبره ی استر و مُردخای آرامگاه بابا طاهر لالجین و غار علیصدر ـــ انگار خدا ثانیه به ثانیه، پا به پام قدم می زد و با علامت ها و شکل هایی که توی غار بود باهام حرف می زد ـــ بـــــی نظـــــیر بود. حرکت به سمت تهران توقف در ساوه سرما و نسکافه ی داغ عروسی.. حرکت دوباره تهران جلوی دانشکده ی مدیریت... پ.ن۱: به عزم مرحله ی عشق پیش نِه قدمی که سودها کنی ار این سفر توانی کرد.. پ.ن۲: همیشه از تکرار بیزار بودم ولی الان از خدا می خوام اتفاقات قشنگ در زندگیم تکرار و تکرار بشن.. پ.ن۳: واقعآ جای خالی همه ی بچه های باصفای دانشکده علوم اجتماعی توی این سفر به یاد موندنی حس شد.. + نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 21:34 توسط مینا ذبیحی |
ساده بگویم.
دلم نمی خواست پرنده باشم. زندانی آزاد در قفس آسمان. که این خیلی کم است.. انسان بودن را دوست دارم. آزاده ای در بند یک دوست. دوستی که نامش خداست. اگر بتوانم.. پ.ن*:این روزا انسان بودن خیلی سخته. به هزار و یک دلیل.. پ.ن**: سیب ها چقدر به ما نزدیک اند؛ دست می بریم ، انگور می چینیم . + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 19:36 توسط مینا ذبیحی |
روبان قرمز، دل شدگان، سگ کشی، سربازهای جمعه، وقتی همه خوابیم، شبهای روشن، آژانس شیشه ای و ... کاش بیشتر بودند این فیلم های ناب در سینمای ایران، فیلم هایی که روحت را به بازی بگیرند و دعوتت کنند به اندیشیدن، به اینکه به راحتی از کنار اتفاقات زندگیت عبور نکنی.. این فیلم هایی که تلنگر می زنند به افکارت و گاهی اثراتش ماه ها در چشمانت موج می زند. ولی نمی دانم چرا کارهای استاد بیضایی یک جور دیگر روحم را قلقلک می دهند و دست از سر خیالاتم بر نمی دارند که این بار نوبت "مرگ یزدگرد" است و یک هفته ای می شود جزء خاطرات فیلمی ام شده. مدت ها بود دنبالش بودم و دیدنش جزیی از آرزوهایم شده بود. تا اینکه به دستم رسید و پس از دیدنش تازه فهمیدم چرا اینقدر "در دسترس!" نیست. شاید به خاطر متفاوت بودن ارزش های سینمای اوایل انقلاب با سینمای امروز؛ مثل نداشتن حجاب سر زنها یا برخورد فیزیکی بازیگران زن و مرد.. شاید هم به خاطر دیالوگ پایانی فیلم بود.. نمی دانم! این فیلم در سال۱۳۶۰ به سرمایه ی شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی کلید خورد و در سال ۶۱ در نخستین جشنواره فیلم فجر به نمایش همگانی درآمد. در اولین صحنه ی فیلم این نوشته دیده می شود: "پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیایی در آمد، آسیابان او را در خواب به طمع زر و مال بکشت. تاریخ! " و در طول فیلم مرگ او از زبان آسیابان، زن آسیابان و دخترشان بیان می شود و بیننده را مبهوت می کند وقتی همه ی روایت ها در نقطه ای از فیلم کاملآ از هم جدا می شوند... بازی سوسن تسلیمی و یاسمن آرامی برایم ستودنی ست شاید به این خاطر که با تاتر (جزء لاینفک وجودم!) عجین شده و مهدی هاشمی ، امین تارخ و علیرضا خمسه نیز از دیگر بازیگران این فیلم اند که در ذهنم مانگار شدند.. *اندک اندک در می یابم که پادشاهی چیست؟ اگر کاری ست چنین ترس آور، چگونه است که گردان و سالاران به جان می خرندش؟ *آیا دشنام و ناسزا هم سرمایه ی بزرگان است(بزرگان حکومتی) که هرگاه بخواهند خرج کنند؟ نه این سنگ و کلوخی ست بر زمین ریخته که من نیز می توانم چند تایی از آن به سوی آنها پرتاب کنم.. *گناه با ما زاییده شده و آن جفت همزاد من که به جانم از همه نزدیک تر است نامش "بی نوایی"ست. این ها قسمت هایی از دیالوگ ها ی فیلم بود که با تنظیم استادانه صدا و حرکات بازیگران تاثیرشان مضاعف می شود... افتخار می کنم از اینکه "مرگ یزدگرد" جزء اثرات سینمای ایران است و چندین بار دیدنش را به جان می خرم به خاطر روح سرزنده ی تاتر که در سرتاسرش جاری ست.. پی نوشت1: اینبار زود برگشتم اول به خاطر خوب ترین زینب دنیا و بعد برای دیگر خوبانی که مرا برای"به روز کردن" ترغیب می کنند.. پی نوشت2: واقعآ حیف است اگر این سرمایه هنری کشورمان روزی در قاب چشمانتان مهمان نشود... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 18:42 توسط مینا ذبیحی |
امشب پر از بودنم٬ پر از خواستن٬ پر از نوشتنم. دلم پر می کشد برای چند آرزوی کوچک، برای داشتن یک باغچه ی کوچک درست وسط اتاقم، باغچه ای که پر باشد از گل های مریم، و عطری که می پیچد میان دل نوشته هایم، افکارم و میان خواب هایم.. دلم پر می کشد امشب برای رنگ پاشیدن به دیوارهای سرد اتاقم. بنفش پررنگ همراه سبز فیروزه ای، قرمز، طلایی، آبی. و رنگ ها چه زیبا حرف می زنند، گاهی زیباتر از آدم ها.. امشب دلم مادربزرگی را می خواهد که درست ۸ سال است به آسمان رفته، چراغ چشم هایش چند سالی می شد که خاموش بود و گرفتن دستهایش آرامش را به روحم تزریق می کرد، دلم می خواهد اینجا کنار باغچه ام می نشست و من میان دست هایش ستاره می کاشتم، به یاد چشم هایش.. می خواهم امشب حرف های معلمی را به قلم خوش بنویسم و در قابی که از صدف ساخته ام بگذارم، که می گفت: "بی تعصب مطالعه کنم ،بی تعصب بنگرم و بی تعصب بنویسم. که اینطور می توانم زیبا بیاندیشم و خوب انتقاد کنم." امشب سرشارم از خواندن، تنهایی پر هیاهو، داستان های کوتاه کافکا. و لبریزم از زمزمه کردن، ترانه ای از جنس سکوت. امشب پرم از نفس کشیدن و دویدن با پای برهنه میان چمن های خیس اتاقم و همانجا نشستن و آرزوهای کوچکم را بلند بلند برای خدا نوشتن.. + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 18:23 توسط مینا ذبیحی |
روی چمن های خیس پارک که می نشینم٬ سرم را که بالا می گیرم برای دیدن ستاره ها٬ حتی روی جدول خیابان ها که راه می روم٬ همه اش یاد تو می افتم.. گاهی وقت ها که خیلی فیلسوف می شوم و به کوچک ترین چیز آنقدر فکر می کنم تا بزرگ ترین می شود٬ ته همه ی استدلال هایم باز هم تویی.. خصوصأ این روزها: شکوفه های حیاط خانه مان که دارند از خوشحالی ذوق مرگ می شوند٬ گنجشک ها و پرنده های کوچه که حتی یک بار هم فالش نخوانده اند٬ بوی سماق و سمنو و سرکه ی سفره ی هفت سینمان٬ همه شان آدرس خانه ی تو را به من می دهند.. این بار می خواهم از مسیر نشانه ها بیایم.. انگار زیباتر به خانه ات می رسم... پی نوشت۱: به هر که می نگرم صورت تو می بینم - ازین میان همه در چشم من تو می آیی. پی نوشت۲: گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی - گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی. پی نوشت۳: عید همه ی شما که خوبید و مهربون٬ مبارک.. + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 22:16 توسط مینا ذبیحی |
بیاد دوست کارناول با لباس خانه- نویسنده و کارگردان: چیستا یثربی - اجرا آبان و آذر 87؛ تالار قشقایی تآتر شهر. آخرای اپیزود آخر بود که با سعیده داشتیم سعی می کردیم یه وجه اشتراک بین این قسمتها پیدا کنیم، ولی بازی صبا کمالی اونقدر تاثیرگذار بود که باعث شد کار"تحلیل"(!) رو به تعویق بندازیم. عاشق اپیزود آخر بودم- نقش آفرینی مهسا کریم زاده فوق العاده بود. اول قرار بود فقط بعنوان منشی صحنه توی این کار فعالیت کنه ولی چون خانم یثربی قبلا یکی از کارای اون رو دیده بود، پیشنهاد کرد که کم کم وارد کار بشه.. مهسا تسلط بی نظیری روی لحجه ی رشتی داشت.. کارناوال با لباس خانه یک طنز تلخ بود که و ما می دونستیم که واقعیت تلخی در پس خنده هامون نهفته !! قبل از دیدن تآتر اصلآ فکرش رو نمی کردم که صبا کمالی اینقدر بتونه اسطوره وار بازی کنه؛ خودش میگه: اوایل، این کار برام خیلی خسته کننده بود و حتی زمان تمرین هاش رو هم شامل این حس می دونست، ولی وقتی روی صحنه رفت و با استقبال باورنکردنی مردم روبه رو شد، این کار رو یکی از بهترین کارهای خود قلمداد می کرد... به مراتب محمد حاتمی و علیرضا مهران هم یکی از متفاوت ترین بازی هاشون رو داشتند و تونستن کاری کنن که بتونیم به راحتی با نقش هاشون ارتباط برقرار کنیم. در پایان تونستم وجه مشترکی تواین 4 اپیزود پیدا کنم و رشته ی تحصیلی کارگردان هم تونست در دریافت این موضوع کمکم کنه. بیماری های روانی به اشکال مختلف در "کارناوال با لباس خانه" به نمایش در آمده بود- مثلآ پارانوئید (شک و تردید بی معنا) و فوبیا (ترسی که به دوران بچگی فرد برمی گشت) از جمله بیماری های متصور در این نمایش بودن. همچنین بیماری وسواس و توهم(که از بهترین اپیزودهای نمایش بود) جزء اونها می شد. حضور چیستا یثربی - روبه روی درب خروجی تآتر- در پایان کار توجه ما رو به خود جلب کرد و "با مردم بودن" اون رو به زیبایی نشون می داد.. اون شب بیاد ماندنی با سعیده، فاطمه و سپیده گذشت ولی خاطراتش برای همیشه باهامه.. راستی جای هرکی اون شب نیومده بود خیلی خیلی خالی بود.. + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 15:59 توسط مینا ذبیحی |
به جاده نگاه می کنم، خیس انتظارم. یک قدم به جلو میروم شاید زودتر بیایی، سایه ام خنده اش می گیرد.. باز هم جاده با همان چشمان بی رمق نگاهم می کند. اینجا بوی تنهایی می آید، چقدر دلم باران می خواهد. یک قدم دیگر بر می دارم که باز هم پاهایم سکوت می کنند. هوای اینجا پر از خیال توست! خیس انتظارم. با خودم می گویم: امشب حتماً می آید، جاده باز هم نگاهم می کند. زیر لب آیة الکرسی می خوانم، چشمانم را می بندم و دوباره باز می کنم. باران می بارد.... + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 17:57 توسط مینا ذبیحی |
ديوانه صدايم كن از قعر نفس هايت آتش بزنم زاهد، با شعله ی شولايت خامش منشين ساحل، هنگامه ی دريا بين در موج كف آلودش، تشويشِ غمِ ما بين يك لحظه نفس هايم هُرم دمِ آتش شد وان سوختنم در آن، غوغای سياوش شد مه سايه نمي سايد بر بستر تنهايی پروانه نمي رقصد بر شعله تماشايی شب آخر دوران شد دوران سيه پوشان بر گوش رسد آخر، فرياد قدح نوشان؟ قهر است دگر خنده با لرزش لب هايم آهسته شده گويی آن شوق قدم هايم بر پهنه ی اين خاكي يك ذره مرا جا نيست سجاده ی عرفان را صد اشك تمنا نيست بر جادّه صد ها راه ، ماييم و مسلمانی يك ره به در گلشن ، باقي ره ظلمانی ديگر تپش قلبم نوراني ايمان نيست بر سفره ی عيدانه آيينه و قرآن نيست يكدم ز شراب و مي، مستانه عبورم كن من دفتر تشويشم ، با لطف مرورم كن بر جاده ی چشمانم جاي قدمت خالی ست جانم به فدايت دوست اين حال چه خوش حالی ست. پی نوشت: تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 17:59 توسط مینا ذبیحی |
او هم خاطره شد... او که هنر را با چشم هایش معنا کرد و با دست هایش نیز.. او که برایم اتوبوس شب را پدیده کرد و با هامون به پرواز در آمد.. دیروز که در آن همهمه ی تشییع، به تالار وحدت رسیدم، لهجه اش برایم غریب آمد و صدایش زندانی سوز حادثه ای بود که به ناگه همه مان رادر بهت فرو می برد. یاد حرف پرویز پرستویی که افتادم، پشت آن همه نگاه، درخشش عشق برایم به تصویردر آمد؛ او گفت: با نگاه کردن به چهره ی تک تک این آدم ها می توان خسرو شکیبایی را شناخت. تا وقتی که بود اندکی هم نتوانستم وجودش را معنا کنم، حالا هم که دیگر...... روحش شاد، خاطرش جاویدان باد.. + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 10:10 توسط مینا ذبیحی |
|
| ||||||