تبليغاتX
دل کلام دختری به نام من








دل کلام دختری به نام من

گرفتار سنگینی سکوتی هستم که قبل از هر فریاد بلندی لازم است

Stock image of 'Bouquet of spring flowers and cup of tea'

یک استکان سر خالی چای می ریزم برای خودم.

تا بیاید خنک شود پیچ و تاب می خورم میان نرگس هایی که دور تا دور اتاقم روییده اند. چند دور محکم چرخ می زنم دور خودم و یک دفعه می نشینم تا چین های دامنم حسابی پهن شود روی زمین!

در باز می شود و یک عالمه مهمان می آید تو.. استکان ها را دانه دانه می چینم توی سینی. بدون فاصله و کنار هم. گل های اتاقم را آب می دهم و با صدای بلند برایشان آواز می خوانم. دامنم را جمع می کنم و به سختی از تپه ی وسط اتاق بالا می روم. چشمهایم را می بندم و غلت می خورم از آن بالا و دلم هُری می ریزد پایین. تنها صدایی که می شنوم صدای قهقهه و خنده های سوزنی ست. 

چایم را هورت می کشم و کسی چپ چپ نگاهم می کند. هم تلخ است و هم سرد! چای سرد را که هورت نمی کشند. بلند می شوم تا عوضش کنم و این بار نعلبکی هم می آورم. برای این همه مهمان که دیگر نعلبکی لازم نیست. خودش خنک می شود. لحافم را می کشم روی سرم و فکر می کنم که خوابیدم. نفسم تمام می شود آن زیر. پتو را پس می زنم و یک خروار بوی نرگس می آید تو.. چمن های زیرم هنوز خیس اند. مهمان ها امشب را می مانند.

 چایم دوباره سرد می شود..

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:38 توسط مینا ذبیحی|



یک تکه چسب بر می دارم و می چسبانم به دهانم!

این کار برای وقتی ست که دیگر خسته شده ام..

از خزعبلاتی که اسمش را گذاشته ام "حرف"! 

حرف هایی که مثل سنگ است و دل می شکند.

حرف هایی که کثیف است..

حرف هایی که بوی دروغ می دهد..

 

درست مثل وقتی که صدای اطرافت را تاب نمی آوری!

و یک تکه پنبه بر می داری و فرو می کنی در گوش های مادر مرده ات!

تا خلاص شوی از دست آن حرف های بدبو که معلق است میان نگاه ها و گاهی میان خنده ها..

 

حتی با یک تکه پارچه ی ساده هم می توانی چشم هایت را آنقدر محکم ببندی تا دیگر نبینند!

حتی سایه ی ناخوبی ها را . نازیبایی ها و ناقشنگی ها را..

و این تیرگی را تاب بیاوری برای خلاصی از سیاهی هایی که پشت چشم بند، آزارت می دهند.

 

حالا فقط می ماند یک چیز!

افسارِافکارت!

که وقتی گسیخت دیگر گسیخته..

می تازد..

بالا می رود از سر و کولت..

و مثل خوره می افتد به جانت!

پارچه و پنبه و چسب به کارت نمی آید.

دستت به آن نمی رسد که بخواهی ببندیش!

هجوم می آورد.

خسته ات می کند..

 

آخر دست هم پناه می بری به تکه ای کاغذ و یک قلم!

واژه می شوند و می ریزند..

می ریزند روی تن بی جان کاغذ.

نفس می کشی..

متولد می شوی!

 

پی نوشت: گرفتار همان سکوت شده بودم که فکرش را نمی کردم.

ترک برداشت..

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 15:26 توسط مینا ذبیحی|



یک تکه ماه بود در دستان زنی که روی صندلی های سالن بهزیستی نشسته بود.

نزدیکش شدم تا خوب ببینمش، حرفم را پس می گیرم! از ماه هم زیباتر بود!

چشم هایش را بسته بود انگار سال هاست که خوابیده. خواب چه کسی را می دید؟ نمی دانم! مگر کسی هم داشت؟!

پرسیدم: بیماریش چیست؟

یک اسم عجیب و غریب روی لب هایش یخ زد!

گفتم: چه هست؟ درمان هم دارد؟!

- نوعی گوشت اضافه که روی ستون فقرات نوزاد می روید. همه چیزش سالم است فقط پاها بی حرکت می ماند. درمان؟! نه! یعنی هنوز که نه!

از دیدنش سیر نمی شد چشمانم. سراپا گوش بودم در مقابل سکوت اندامش! با چشمانی بسته و زبانی در کام، آنقدر حرف داشت برای گفتن که نپرس!

پرسیدم: شما پیدایش کردید؟

- گوشه ی خیابان بوده، مردم رساندنش به کلانتری و حالا هم که اینجاست. می خواهیم برایش اسم انتخاب کنیم، بعد هم می فرستیم برای شیرخوارگاه!

 

همان جا بود که روحم شعله کشید و قلبم سوخت..

نه برای خاطر ماه-بچه ای که اسمی نداشت و کسی هم!

نه برای پدر و مادری که در بساط، شاید آه نداشت شاید عاطفه یا هردو!

و نه برای خودم که مدتهاست سنگ حواسم پرت شده ته دره ی ناباوری! و هِی ساز باورم کوک نمی شود که نمی شود..

برای صبر خدا..

باور کنید برای خدا دلم آتش گرفت..

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 10:45 توسط مینا ذبیحی|



تو را دوست دارم نورا!

نه برای لطافتی که پنهان بود پشت عمل نادرستی که سال ها قبل به عشق شوهرت مرتکب شدی؛ و نه برای خاطر آن همه شور زندگی که پا به پای قدم هایت می دوید و لا به لای دست هایت می رقصید و در نقطه ای از نگاهت موج می زد؛ این حس خوبی که نسبت به تو دارم برای تصمیمی ست که در انزوای سکوتی گرفتیش که بعد از پی بردن به مقدس ترین مسئولیت زندگیت به سراغت آمد. آهنگ رفتن به دنبال مسئولیتی که شناخت "خود" بعنوان یک "انسان" پیش از هر چیز دیگر خواندیش! از تو به خاطر این جسارت سپاسگزارم!


پی نوشت: نمایش "نورا" به کارگردانی "علیرضا کوشکی جلالی" و بر گرفته از "خانه ی عروسکی هنریک ایبسن" تجربه ی تئاتری خوبی بود و همین طور محرکی که بعد از مدت ها دست به کیبورد شوم! با اینکه با ایده ی آقای جلالی درباره ی رگه های کمدی در تئاتر آشنایی دارم ولی ترجیح می دادم دست کم صحنه ی آخر نمایش به طور جدی پایان می گرفت تا تاثیر بیشتری در ذهن بیننده به جای می گذاشت. بازی پانته آ بهرام و خصوصا پیام دهکردی ستودنی بود و با اینکه در ایفای نقش دهکردی سایه ای از اغراق به چشم می خورد باز هم از تماشای هنرنمایی هایش لذت بردم. این نمایش تا 8 مهر ماه در سالن اصلی تئاتر شهر اجرا خواهد شد و من هم کاری از دستم نمی آید جز پیشنهادش به دوستان خوب تئاتری ام!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 11:45 توسط مینا ذبیحی|



گاهی یک چیزی درون وجودم می لولد. درست نمی دانم  کجاست؟ توی مغزم؟ توی روحم؟ یا نه توی قلبم؟! نمی دانم. یک جایی درست توی من! تکان تکان می خورد که بگوید "من هستم" . نمی فهمم چیست و چه از جانم می خواهد؟ فقط می دانم هر از گاهی پیدایش می شود.

یک شب توی خواب  سرم را محکم به دیوار کوبیدم که بیرون بیاید ولی همان طور کنج وجودم جا خوش کرده بود و زل می زد توی چشمانم. بیدار که شدم چشمانم تیر می کشید ..  حالا دلم  می خواهد بنویسمش، یا اینکه نه !  بنوازمش یا چه می دانم بسرایمش،  یا نه ، ترانه اش را بخوانم. هرچند مبهم  است ولی می خواهم ازش لذت ببرم.

چند وقتی ست که راه گم کرده ، جای خالی اش درست گوشه ای از من به چشم می خورد. این روزها در غزل های حافظ یا همین تصنیف های استاد است که دنبالش می گردم. دلم می خواهد دوباره سر و کله اش پیدا شود. نه اینکه بخواهم بگویم به او عادت کرده ام ها !!   نه، فقط می خواهم کمی ترانه اش را بخوانم. همین..

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 16:23 توسط مینا ذبیحی|



* گاهی که به اطرافم فکر می کنم فکّم تیر می کشد.

ــ  روز سه شنبه به همراه دکتر کباری به آسایشگاه کهریزک رفتیم برای بازدید از سالمندان، معلولان و بیماران مبتلا به ام.اس.

ــ  چند روز پیش چشمم به اعلامیه ای روی دیوار افتاد که با ماژیک قرمز نوشته شده بود: فروش کلیه، ۳۴ ساله، +A ، شماره تماس: ۰۹۳۸۶۲۰۵۱۸۹

ــ  از روزیکه از نمایشگاه کتاب برگشتم دارم با چند مسئله ی ساده(۱)کلنجار می رم و هرکار می کنم نمی تونم راه حلشون رو پیدا کنم.

ــ  آخرای اون هفته بود که گرگور(۲) مُرد و من هنوزم بهش فکر می کنم.

*خوش به حال کسانی که دندان عقلشان را کشیده اند.

             (۱) از کتاب تهران در بعد از ظهر، مسطفی مستور.

                               (۲) شخصیت داستان مسخ، فرانتس کافکا.

               

نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 13:34 توسط مینا ذبیحی|



بس کن دختر، مثل اینه که یه مرد پاشه بره حموم زنونه! استادیوم می خوای بری چی کار؟

صدای زیبا و دلنشین! جالبه! ایشون تنها کسی بودن که به ویژگی مثبت خودشون اشاره داشتند، البته خوش به حال همسرتون.

سوسن خانوم. ابرو کمون. چشم عسلی. خوشگل خانوم. می خوام بیام در خونتون. نمی خوام بیاااااای!

ما ملت حرافی هستیم. حاضریم ساعت ها حرف بزنیم ولی یک خط هم ننویسیم، چون نوشتن مسئولیت دارد.

عجب غلطی کردیم آمار فروش فیلمو بردیم بالا. خیالی نیست. عوضش بت فرزاد موتمن هم برامون شکسته شد.

گر زحال دل خبر داری بگو، ور نشانی مختصر داری بگو، مرگ را دانم ولی تا کوی دوست، راه اگر نزدیکتر داری بگو...

تو یه هفته، سه چار تا از هنرمندامونو از دست دادیم. سال ۸۹ هنوز نیومده داره تلفات می ده.هر کیو می بینی مشکی پوشده واسه یه عزیزش.. خدا به خیر بگذرونه..

داشت شروع می شد که خفه اش کردم. درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم. نمی خواستم کلام تمام شود. نمی خواستم جمله معنا پیدا کند.

هیچی، این ترم آخری هم درست بشو نیستیم. بعد از ۵ ماه میخوایم بریم زمان تحویل کارای تکنیک رو تمدید کنیم! تو هم می یای؟!

خاله! می شه واسم بگی خدا چه شکلیه؟ عکسشو واسم می کشی؟ بیا این ورق رو از وسط دفتر نقاشیم کندمش که بزرگ باشه.. اینم مداد رنگی هام..

و...

پی نوشت: داشتم به جمله ها فکر می کردم. به سرازیر شدنشان. به قسمتی از من شدنشان. به روی هم انباشته شدن و نهایتا فراموش شدنشان. و صدای بعضی از آن ها که تا عمر داری توی مغزت می پیچد و قصد گم شدن هم ندارد..  و یاد یکی از ناب ترینشان افتادم که می گفت: هر روز صدها جمله به زندگی آدم وارد می شود ولی تنها یکی از آن ها مهم است.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 12:9 توسط مینا ذبیحی|



عاشق شدن یک پیرمرد ۷۳ ساله که تعجب ندارد، حتی ازدواج و بچه دار شدن او!

این تعجب نکردن همان چیزی ست که استاد کباری در طول این ترم از ما می خواهد که یاد بگیریم،

و اینکه سالمند همان جوان و بزرگسال است، با همان احساس و  شاید همان روحیه، فقط کمی جسمش فرتوت شده. 

آخر کلاس یاد اپیزود پایانی فیلم" لطفا مزاحم نشوید" افتادم و اینکه عالم پیرها عجب عالم عجیبی ست..

دلم می خواهد یک روز به خانه ی سالمندان بروم و دست تک تک مادربزرگ ها و پدربزرگ ها را  ببوسم و از همه شان به خاطر رنجی که می برند عذرخواهی کنم.

نمی دانم چرا خودم را مقصر می دانم و از آن روزی می ترسم که پدرم آن گنجشک بی زبان را به خاطر نیاورد و مدام سوال کند که این چیست؟!

دلم می گیرد از رنجی که بر چشم ها و قلب هایشان می رود.

می خواهم چند قدم به دنیایشان نزدیک شوم..

باز هم اگر بتوانم..

نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 13:43 توسط مینا ذبیحی|



 همین که پایم را می گذارم توی خانه ی کسی، قبل از هر کجای دیگر می روم سراغ کتابخانه ی طرف. چون که جلوی کتابخانه ی کسی بهتر از هر کجای دیگر می شود روحیات صاحبخانه را شناخت. از آن گذشته پای یک کتابخانه و درحالیکه کتابی را گرفته ای دستت و دست دیگرت را هم گذاشته ای توی جیبت، یک موقعیت معرکه ای برای بازکردن سر بحث و گفتگو ست.

راست می گفت. به چیزی که عادت کنم محال ممکن است که عوضش کنم و دلم می خواهد تمام عمر باهام باشد. یعنی طوری ست که گاهی وقت ها که شده عروسک رنگ و رو رفته ی بی دست و پایی را دیده ام کسی گذاشته کنار خیابان، دلم خواسته برش دارم و ببرم به صاحب پست فطرتش نشانش بدهم و از وجود بی وجود نامردش بپرسم وقتی عروسکش نو بوده و هنوز یک چشمش نیفتاده بود، باز هم حاضر بوده بگذاردش کنار خیابان؟؟

 

ازم پرسید: اگه یه داستان بلند نوشته بودی، جمله ی طلاییش چی بود؟ یک کم فکر کردم و گفتم: شاید اینکه " اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند برای این است که یا لباسی نداردکه بهش تکلیف کند یا اساسآ آدم کوچکی ست." شایدم اینکه: "خوب نیس آدم با عروسکش طوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه، دل نداره و نمی تونه نفرینت کنه. از قضا، آهِ شون خیلی ام دامن گیره".

 

پی نوشت۱: بلاخره بعد از ۸ ماه که از خرید "کافه پیانو" می گذره، تونستم تمومش کنم..

پی نوشت۲: راستی حال عروسک بچگی هاتون چه طوره؟!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 16:12 توسط مینا ذبیحی|



تهران...

جلوی دانشکده ی مدیریت

زینب

ساناز

تهمینه

من..

بی سپیده!

 عکس، (این واژه را به دنبال تمامی واژه های زیر بیاورید)!

حرکت ساعت ۱۲ شب.

اتوبوس و "لبخند،  خنده،  قهقهه،  ریسه، ... (!)"

اتوبوس و "به همین سادگی"..

اتوبوس و سکوت...

 

همدان

بوران و یخبندان..

هتل* * * *

.

چای

مجسمه ی باباطاهر

Photographer

.

.

.

تپه ی هگمتانه

گنبد علویان

آرامگاه بوعلی

گنج نامه ...  برف

مقبره ی استر و مُردخای

آرامگاه بابا طاهر

لالجین

و

غار علیصدر ـــ انگار خدا ثانیه به ثانیه، پا به پام قدم می زد و با علامت ها و شکل هایی که توی غار بود باهام حرف می زد ـــ بـــــی نظـــــیر بود.

حرکت به سمت تهران

توقف در ساوه

سرما و نسکافه ی داغ

عروسی..

حرکت دوباره

تهران

جلوی دانشکده ی مدیریت...

 

پ.ن۱: به عزم مرحله ی عشق پیش نِه قدمی

                                 که سودها کنی ار این سفر توانی کرد..

پ.ن۲: همیشه از تکرار بیزار بودم ولی الان از خدا می خوام اتفاقات قشنگ در زندگیم تکرار و تکرار بشن..

پ.ن۳:  واقعآ جای خالی همه ی بچه های باصفای دانشکده علوم اجتماعی توی این سفر به یاد موندنی حس شد..

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:34 توسط مینا ذبیحی|




مطالب پيشين
» یک استکان خوشبختی
» افسار افکار
» خدا هم چه صبری دارد..
» نورا!
» چیزی که شبیه هیچ چیز نیست
» دندان عقل
» قسمتی از من
» این مادربزرگ ها و پدربزرگ های نازنین..
» نفرین کسی که فکرش رو هم نمی کنی.
» یک اتفاق قشنگ..
Design By : ParsSkin.Com