تبليغاتX
نار مینا




















نار مینا

حتی در انتهای کوچه ی بن بست راه آسمان باز است، پرواز بیاموز..

روبان قرمز، دل شدگان، سگ کشی، سربازهای جمعه، وقتی همه خوابیم، شبهای روشن، آژانس شیشه ای و ...

کاش بیشتر بودند این فیلم های ناب در سینمای ایران، فیلم هایی که روحت را به بازی بگیرند و دعوتت کنند به اندیشیدن، به اینکه به راحتی از کنار اتفاقات زندگیت عبور نکنی..  این فیلم هایی که تلنگر می زنند به افکارت و گاهی اثراتش ماه ها در چشمانت موج می زند. ولی نمی دانم چرا کارهای استاد بیضایی یک جور دیگر روحم را قلقلک می دهند و دست از سر خیالاتم بر نمی دارند که این بار نوبت "مرگ یزدگرد" است و یک هفته ای می شود جزء خاطرات فیلمی ام شده.

مدت ها بود دنبالش بودم و دیدنش جزیی از آرزوهایم شده بود. تا اینکه به دستم رسید و پس از دیدنش تازه فهمیدم چرا اینقدر "در دسترس!" نیست. شاید به خاطر متفاوت بودن ارزش های سینمای اوایل انقلاب با سینمای امروز؛ مثل نداشتن حجاب سر زنها یا برخورد فیزیکی بازیگران زن و مرد.. شاید هم به خاطر دیالوگ پایانی فیلم بود.. نمی دانم!

این  فیلم  در سال۱۳۶۰ به سرمایه ی شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی کلید خورد  و در سال ۶۱ در نخستین  جشنواره فیلم فجر به نمایش همگانی درآمد. در اولین صحنه ی فیلم  این نوشته دیده می شود: "پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیایی در آمد، آسیابان او را در خواب به طمع زر و مال بکشت. تاریخ! " و در طول فیلم مرگ او از زبان آسیابان، زن  آسیابان و دخترشان بیان می شود و بیننده را مبهوت می کند وقتی همه ی روایت ها در نقطه ای از فیلم کاملآ از هم جدا می شوند...  بازی سوسن تسلیمی و یاسمن آرامی برایم ستودنی ست شاید به این خاطر که با تاتر (جزء لاینفک وجودم!) عجین شده  و مهدی هاشمی ، امین تارخ و علیرضا خمسه  نیز از دیگر بازیگران این فیلم اند  که در ذهنم مانگار شدند..

*اندک اندک در می یابم که پادشاهی چیست؟ اگر کاری ست چنین ترس آور، چگونه است که گردان و سالاران به جان می خرندش؟

*آیا دشنام و ناسزا هم سرمایه ی بزرگان است(بزرگان حکومتی) که هرگاه بخواهند خرج کنند؟ نه این سنگ و کلوخی ست بر زمین  ریخته که من نیز می توانم چند تایی از آن به سوی آنها پرتاب کنم..

*گناه با ما زاییده شده و آن جفت همزاد من  که به جانم از همه نزدیک تر است نامش "بی نوایی"ست.

این ها قسمت هایی از دیالوگ ها ی فیلم بود که با تنظیم استادانه صدا و حرکات بازیگران تاثیرشان مضاعف می شود...  افتخار می کنم از اینکه "مرگ یزدگرد" جزء اثرات سینمای ایران است  و چندین بار دیدنش را به جان می خرم به خاطر روح سرزنده ی تاتر که در سرتاسرش جاری ست..

پی نوشت1: اینبار زود برگشتم اول به خاطر خوب ترین زینب دنیا و بعد برای دیگر خوبانی که مرا برای"به روز کردن" ترغیب می کنند..

پی نوشت2: واقعآ حیف است اگر این سرمایه هنری کشورمان روزی در قاب چشمانتان مهمان نشود...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:42 توسط مینا ذبیحی| |

امشب پر از بودنم٬ پر از خواستن٬ پر از نوشتنم.

دلم پر می کشد برای چند آرزوی کوچک،

برای داشتن یک باغچه ی کوچک درست وسط اتاقم، باغچه ای که پر باشد از گل های مریم، و  عطری که می پیچد میان دل نوشته هایم، افکارم و میان خواب هایم..

دلم پر می کشد امشب برای رنگ پاشیدن به دیوارهای سرد اتاقم.  بنفش پررنگ همراه سبز فیروزه ای، قرمز، طلایی، آبی. و رنگ ها چه زیبا حرف می زنند، گاهی زیباتر از آدم ها..

امشب دلم مادربزرگی را می خواهد که درست ۸ سال است به آسمان رفته، چراغ چشم هایش چند سالی می شد که خاموش بود و گرفتن دستهایش آرامش را به روحم تزریق می کرد،  دلم می خواهد اینجا کنار باغچه ام می نشست و من میان دست هایش ستاره می کاشتم، به یاد چشم هایش..

می خواهم امشب حرف های معلمی را به قلم خوش بنویسم و در قابی که از صدف ساخته ام بگذارم، که می گفت: "بی تعصب مطالعه کنم ،بی تعصب بنگرم و بی تعصب بنویسم. که اینطور می توانم زیبا بیاندیشم و خوب انتقاد کنم." 

امشب سرشارم از خواندن،  تنهایی پر هیاهو، داستان های کوتاه کافکا.

و لبریزم از زمزمه کردن،  ترانه ای از جنس سکوت.

امشب پرم از نفس کشیدن و دویدن با پای برهنه میان چمن های خیس اتاقم و همانجا نشستن و آرزوهای کوچکم را بلند بلند برای خدا نوشتن..

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:23 توسط مینا ذبیحی| |

روی چمن های خیس پارک که می نشینم٬

سرم را که بالا می گیرم برای دیدن ستاره ها٬

حتی روی جدول خیابان ها که راه می روم٬

همه اش یاد تو می افتم..

 

گاهی وقت ها که خیلی فیلسوف می شوم و

به کوچک ترین چیز آنقدر فکر می کنم تا بزرگ ترین می شود٬

ته همه ی استدلال هایم باز هم تویی..

 

خصوصأ این روزها:

شکوفه های حیاط خانه مان که دارند از خوشحالی ذوق مرگ می شوند٬

گنجشک ها و پرنده های کوچه که حتی یک بار هم فالش نخوانده اند٬

بوی سماق و سمنو و سرکه ی سفره ی هفت سینمان٬

همه شان آدرس خانه ی تو را به من می دهند..

 

این بار می خواهم از مسیر نشانه ها بیایم..

انگار زیباتر به خانه ات می رسم...

پی نوشت۱: به هر که می نگرم صورت تو می بینم -  ازین میان همه در چشم من تو می آیی.

پی نوشت۲: گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی - گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی.

پی نوشت۳: عید همه ی شما که خوبید و مهربون٬ مبارک..

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 22:16 توسط مینا ذبیحی| |

بیاد دوست

کارناول با لباس خانه- نویسنده و کارگردان: چیستا یثربی - اجرا آبان و آذر 87؛ تالار قشقایی تآتر شهر.

آخرای اپیزود آخر بود که با سعیده داشتیم سعی می کردیم یه وجه اشتراک بین این قسمتها پیدا کنیم، ولی بازی صبا کمالی اونقدر تاثیرگذار بود که باعث شد کار"تحلیل"(!) رو به تعویق بندازیم.

عاشق اپیزود آخر بودم- نقش آفرینی مهسا کریم زاده فوق العاده بود.

اول قرار بود  فقط بعنوان منشی صحنه توی این کار فعالیت کنه ولی چون خانم یثربی قبلا یکی از کارای اون رو دیده بود، پیشنهاد کرد که کم کم وارد کار بشه.. مهسا تسلط بی نظیری روی لحجه ی رشتی داشت..

کارناوال با لباس خانه یک طنز تلخ بود که و ما می دونستیم که واقعیت تلخی در پس خنده هامون نهفته !!

قبل از دیدن تآتر اصلآ فکرش رو نمی کردم که صبا کمالی اینقدر بتونه اسطوره وار بازی کنه؛

 

 خودش میگه: اوایل، این کار برام خیلی خسته کننده بود و حتی زمان تمرین هاش رو هم شامل این حس می دونست، ولی وقتی روی صحنه رفت و با استقبال باورنکردنی مردم روبه رو شد، این کار رو یکی از بهترین کارهای خود قلمداد می کرد...

به مراتب محمد حاتمی و علیرضا مهران هم یکی از متفاوت ترین بازی هاشون رو داشتند و تونستن کاری کنن که بتونیم به راحتی با نقش هاشون ارتباط برقرار کنیم.

 

در پایان تونستم وجه مشترکی تواین 4 اپیزود پیدا کنم و رشته ی تحصیلی کارگردان هم تونست در دریافت این موضوع کمکم کنه.

بیماری های روانی به اشکال مختلف در "کارناوال با لباس خانه" به نمایش در آمده بود- مثلآ پارانوئید (شک و تردید بی معنا) و فوبیا (ترسی که به دوران بچگی فرد برمی گشت) از جمله بیماری های متصور در این نمایش بودن. همچنین بیماری وسواس و توهم(که از بهترین اپیزودهای نمایش بود) جزء اونها می شد.

حضور چیستا یثربی - روبه روی درب خروجی تآتر- در پایان کار توجه ما رو به خود جلب کرد و "با مردم بودن" اون رو به زیبایی نشون می داد..

 

 اون شب بیاد ماندنی با سعیده، فاطمه و سپیده گذشت ولی خاطراتش برای همیشه باهامه..

راستی جای هرکی اون شب نیومده بود خیلی خیلی خالی بود..

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 15:59 توسط مینا ذبیحی| |

به جاده نگاه می کنم،

               خیس انتظارم.

 

یک قدم به جلو میروم شاید زودتر بیایی،

                               سایه ام خنده اش می گیرد..

باز هم جاده با همان چشمان بی رمق نگاهم می کند.

اینجا بوی تنهایی می آید،

                      چقدر دلم باران می خواهد.

یک قدم دیگر بر می دارم که باز هم پاهایم سکوت می کنند.

هوای اینجا پر از خیال توست!

 خیس انتظارم.

با خودم می گویم: امشب حتماً می آید،

                                         جاده باز هم نگاهم می کند.

  زیر لب آیة الکرسی می خوانم،

            چشمانم را می بندم و دوباره باز می کنم.

                                               باران می بارد....

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 17:57 توسط مینا ذبیحی| |

 ديوانه  صدايم كن  از  قعر    نفس هايت

آتش  بزنم    زاهد، با    شعله ی   شولايت

 

خامش  منشين ساحل، هنگامه ی  دريا بين

در   موج  كف  آلودش،  تشويشِ  غمِ ما بين

 

يك  لحظه  نفس  هايم  هُرم  دمِ  آتش   شد

وان   سوختنم   در آن، غوغای  سياوش شد

 

مه  سايه   نمي سايد    بر  بستر   تنهايی

پروانه   نمي رقصد   بر  شعله   تماشايی

 

شب  آخر  دوران  شد  دوران  سيه پوشان

بر  گوش  رسد  آخر،  فرياد  قدح  نوشان؟

 

قهر  است  دگر  خنده  با  لرزش  لب هايم

آهسته  شده   گويی   آن   شوق   قدم هايم

 

بر پهنه ی اين خاكي يك ذره مرا جا نيست

سجاده ی عرفان را  صد  اشك  تمنا   نيست

 

بر   جادّه   صد ها  راه ،  ماييم  و مسلمانی

يك ره  به  در  گلشن ،   باقي   ره  ظلمانی

 

ديگر  تپش  قلبم    نوراني    ايمان   نيست

بر  سفره ی  عيدانه  آيينه و  قرآن    نيست

 

يكدم   ز شراب  و مي،  مستانه  عبورم  كن

من   دفتر  تشويشم ، با  لطف  مرورم   كن

 

بر  جاده ی  چشمانم  جاي  قدمت   خالی ست

جانم به فدايت دوست اين حال چه خوش حالی ست.

 

پی نوشت:

 تا  کی  به  تمنای  وصال  تو  یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه

ای  تیر  غمت  را  دل  عشاق  نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:59 توسط مینا ذبیحی| |

او هم خاطره شد...

 

او که هنر را با چشم هایش معنا کرد و با دست هایش نیز..

 

او که برایم اتوبوس شب را پدیده کرد و با هامون به پرواز در آمد..

 

دیروز که در آن همهمه ی تشییع، به تالار وحدت رسیدم، لهجه اش برایم غریب آمد و صدایش زندانی سوز حادثه ای بود که به ناگه همه مان رادر بهت فرو می برد.

یاد حرف پرویز پرستویی که افتادم، پشت آن همه نگاه، درخشش عشق برایم به تصویردر آمد؛ او گفت: با نگاه کردن به چهره ی تک تک این آدم ها می توان خسرو شکیبایی را شناخت.

تا وقتی که بود اندکی هم نتوانستم وجودش را معنا کنم، حالا هم که دیگر......

 

روحش شاد، خاطرش جاویدان باد..  

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:10 توسط مینا ذبیحی| |

خدا جونم ممنون که من رو آفریدی.. ممنون که بهم نعمت دیدن رو دادی.. دیدن قشنگیها و زیبایی ها رو.. از این که بهم نعمت شنیدن، فهمیدن، خندیدن و حتی دوست داشتن رو دادی ممنونم.

تو بودی که به من یاد دادی رنگ بسازم، نقاشی کنم. شعر بخونم، با واژه ها بازی کنم. حرف بزنم، خاطره بگم. تو بودی که ازم خواستی صدای بارون رو بشنوم و دلم رو رها کنم توی آسمون پیش دلت..

ازم خواستی ازدست فروش سر چهارراه، گل نرگس بخرم و با بوییدنش یاد تو بیوفتم.. خواستی بتونم رقص شاپرک و شعله ی شمع و امواج دریا رو ببینم و بفهمم که برای جذب تو دارن حرکت می کنن..

ازم خواستی بچه ها رو عاشقونه دوست داشته باشم، صداشون بزنم، نوازششون کنم و نقل خنده هاشون رو با جون و دل بخرم. خواستی دستای پینه بسته ی مادر بزرگا و پدر بزرگا روتو دستم بگیرم و یه دنیا حرف نگفته رو از تو چشماشون بخونم..

تو ازم خواستی قلبم برای غایب همیشه حاضرت بتپه و دیوانه وار عاشقش باشم..

بهم گفتی برو دست پدرت رو ببوس، مادرت رو در آغوش بکش تا بدی هات رو ببخشه.. گفتی گریه کن تا دلت باز بشه. گفتی رنگ قرمز رو دوست داشته باش. گفتی شعر بخون، بخند، شاد باش تا باز هم دلت باز بشه..

خدا جونم می بینی چه جوری عاشق فصل بهارتم. عاشق پرنده ها. عاشق بچه های روستایی. عاشق آسمونتم.. می بینی چه قدر از کتاب خوندن لذت می برم. از سمفونی مردگان، از خوبی خدا..  

می بینی چقدر احساس خوشبختی می کنم وقتی برات می نویسم..

خوب من! محتاجم به تو! همیشه کمکم کن...

شاهد*: سوره بقره، آیه ۱۱۵

شاهد**: حجاب روی تو هم روی توست در همه حال ـــ نهان ز چشم جهانی ز بس که پیدایی..

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:43 توسط مینا ذبیحی| |

 من فروغ شب مهتابی فرخزاد را می فهمم..

واژه را می فهمم.

شعر طغیان زده از عاطفه را می خوانم..

رد پای دل نیمایی را می گیرم،

و به آن آب زلال سهراب در فرو دست زمان می نگرم..

کفتر دستانم، آب را می نوشند، و به روی صفحه ی پاک دلم، شعر را می پاشند،

و دلم

بوی خدا می گیرد..

پی نوشت:این کار برای سه ساله پیشه! می دونم ضعف زیاد داره ولی چون با خوندنش یاد خاطره های زیبا میکنم، می ذارم تا شما هم بخونیدش!!

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:57 توسط مینا ذبیحی| |

ـ استادیوم؟ ـ تو می خوای بری؟ ـ چه جوری آخه؟ ـ دیوونه شدی مینا؟ ـ می دونی اگه بفهمن دختری چی کار می کنن باهات؟ ـ جریمه ی مالی که می کنن هیچ٬ پوستت رو می کنن!! ـ احترامتُ نگه نمی دارن٬ شخصیتتُ خرد می کنن. ـ هر جور دلشون بخواد باهات رفتار می کنن. ـ اون وقت چه جوری می خوای تو چشمای بابات نگاه کنی؟ ـ از شر خوشت می یاد دختر؟ ـ بگیر بشین همین جا تو سلف با بچه ها می بینیم.. ـ آخه دانشجو مملکتُ چه به این کارا؟ ـ حالا گیریم که با هزار نذر و نیاز(!) تونستی رد بشی٬ تو اون همه مرد٬ یه تشویق بخوای بکنی می فهمن از جنسشون نیستی.. ـ اون وقت احساس راحتی می کنی؟ حس امنیت؟! تو اون نمایشگاه کتاب تو غرفه های شلوغ خیلی بهت خوش گذشت که حالا می خوای بری جایی که لهت کنن؟ ـ  ببین اگه خیلی دوست داری فوتبالُ مستقیماً ببینی پاشو برو اون ور آب تا دلت می خواد تیماشونُ تشویق کن. فقط مشکل تکرار می شه: فرار از بوم خودی٬ پیوستن به بیگانه... ـ بیخیال شو مینا جون٬ به خطرش نمی ارزه!!

قرار شد برام لباس بیاره٬ البته با کلاه! بلیت ها هم خریده بود٬ جایگاه بالا! نمی گم آرزو٬ ولی یکی از علائقم بودـ(مثل موتور سواری).  هیچ وقت از خدا نخواستم کاش یه پسر بودم چون اون وقت خیلی از کارا برام عادی بود ولی بارها ازش خواستم تو جامعه بتونم به چیزی که حقمه برسم.. مشکله ما اینه که از ازل یه دیوار بین دنیای ما و اونا وجود داشته..

یاد اون روز افتادم که واسه ی مسابقه ی بسکتبال ایران و بحرین با پدر و خواهرام رفتیم استادیوم.. قبلش ما رو ازینکه حرفای بد بد میشنویم یا اینکه وحشی بازی زیاده ترسونده بودن ولی یقیناً کسی که دست خواهر یا دخترشو می گیره می یاد اونجا می دونه که جز تشویق هیچ چیز برازنده ی اون جو نیست.. چیزی که دقیقاً اونجا حاکم بود.. 

حرفهای بچه ها مثل تگرگ می ریخت تو حیاط ذهنم. به خودم گفتم باشه٬ اکه بخواد فرهنگسازی بشه من باید با ظاهر دخترونم وارد بشم تا مسئولین بفهمن که یه نیازی هست.. ولی آیا این نیاز منعکس می شه یا مثل همیشه سرکوب؟؟

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:50 توسط مینا ذبیحی| |


Design By : Night Skin