فکر پیچه های یک من
گرفتار سنگینی سکوتی هستم که قبل از هر فریاد بلندی لازم است
نزدیکش شدم تا خوب ببینمش، حرفم را پس می گیرم! از ماه هم زیباتر بود! چشم هایش را بسته بود انگار سال هاست که خوابیده. خواب چه کسی را می دید؟ نمی دانم! مگر کسی هم داشت؟! پرسیدم: بیماریش چیست؟ یک اسم عجیب و غریب روی لب هایش یخ زد! گفتم: چه هست؟ درمان هم دارد؟! - نوعی گوشت اضافه که روی ستون فقرات نوزاد می روید. همه چیزش سالم است فقط پاها بی حرکت می ماند. درمان؟! نه! یعنی هنوز که نه! از دیدنش سیر نمی شد چشمانم. سراپا گوش بودم در مقابل سکوت اندامش! با چشمانی بسته و زبانی در کام، آنقدر حرف داشت برای گفتن که نپرس! پرسیدم: شما پیدایش کردید؟ - گوشه ی خیابان بوده، مردم رساندنش به کلانتری و حالا هم که اینجاست. می خواهیم برایش اسم انتخاب کنیم، بعد هم می فرستیم برای شیرخوارگاه! همان جا بود که روحم شعله کشید و قلبم سوخت.. نه برای خاطر ماه-بچه ای که اسمی نداشت و کسی هم! نه برای پدر و مادری که در بساط، شاید آه نداشت شاید عاطفه یا هردو! و نه برای خودم که مدتهاست سنگ حواسم پرت شده ته دره ی ناباوری! و هِی ساز باورم کوک نمی شود که نمی شود.. برای صبر خدا.. باور کنید برای خدا دلم آتش گرفت.. نه برای لطافتی که پنهان بود پشت عمل نادرستی که سال ها قبل به عشق شوهرت مرتکب شدی؛ و نه برای خاطر آن همه شور زندگی که پا به پای قدم هایت می دوید و لا به لای دست هایت می رقصید و در نقطه ای از نگاهت موج می زد؛ این حس خوبی که نسبت به تو دارم برای تصمیمی ست که در انزوای سکوتی گرفتیش که بعد از پی بردن به مقدس ترین مسئولیت زندگیت به سراغت آمد. آهنگ رفتن به دنبال مسئولیتی که شناخت "خود" بعنوان یک "انسان" پیش از هر چیز دیگر خواندیش! از تو به خاطر این جسارت سپاسگزارم! پی نوشت: نمایش "نورا" به کارگردانی "علیرضا کوشکی جلالی" و بر گرفته از "خانه ی عروسکی هنریک ایبسن" تجربه ی تئاتری خوبی بود و همین طور محرکی که بعد از مدت ها دست به کیبورد شوم! با اینکه با ایده ی آقای جلالی درباره ی رگه های کمدی در تئاتر آشنایی دارم ولی ترجیح می دادم دست کم صحنه ی آخر نمایش به طور جدی پایان می گرفت تا تاثیر بیشتری در ذهن بیننده به جای می گذاشت. بازی پانته آ بهرام و خصوصا پیام دهکردی ستودنی بود و با اینکه در ایفای نقش دهکردی سایه ای از اغراق به چشم می خورد باز هم از تماشای هنرنمایی هایش لذت بردم. این نمایش تا 8 مهر ماه در سالن اصلی تئاتر شهر اجرا خواهد شد و من هم کاری از دستم نمی آید جز پیشنهادش به دوستان خوب تئاتری ام!! یک شب توی خواب سرم را محکم به دیوار کوبیدم که بیرون بیاید ولی همان طور کنج وجودم جا خوش کرده بود و زل می زد توی چشمانم. بیدار که شدم چشمانم تیر می کشید .. حالا دلم می خواهد بنویسمش، یا اینکه نه ! بنوازمش یا چه می دانم بسرایمش، یا نه ، ترانه اش را بخوانم. هرچند مبهم است ولی می خواهم ازش لذت ببرم. چند وقتی ست که راه گم کرده ، جای خالی اش درست گوشه ای از من به چشم می خورد. این روزها در غزل های حافظ یا همین تصنیف های استاد است که دنبالش می گردم. دلم می خواهد دوباره سر و کله اش پیدا شود. نه اینکه بخواهم بگویم به او عادت کرده ام ها !! نه، فقط می خواهم کمی ترانه اش را بخوانم. همین.. ــ روز سه شنبه به همراه دکتر کباری به آسایشگاه کهریزک رفتیم برای بازدید از سالمندان، معلولان و بیماران مبتلا به ام.اس. ــ چند روز پیش چشمم به اعلامیه ای روی دیوار افتاد که با ماژیک قرمز نوشته شده بود: فروش کلیه، ۳۴ ساله، +A ، شماره تماس: ۰۹۳۸۶۲۰۵۱۸۹ ــ از روزیکه از نمایشگاه کتاب برگشتم دارم با چند مسئله ی ساده(۱)کلنجار می رم و هرکار می کنم نمی تونم راه حلشون رو پیدا کنم. ــ آخرای اون هفته بود که گرگور(۲) مُرد و من هنوزم بهش فکر می کنم. *خوش به حال کسانی که دندان عقلشان را کشیده اند. (۱) از کتاب تهران در بعد از ظهر، مسطفی مستور. (۲) شخصیت داستان مسخ، فرانتس کافکا. صدای زیبا و دلنشین! جالبه! ایشون تنها کسی بودن که به ویژگی مثبت خودشون اشاره داشتند، البته خوش به حال همسرتون. سوسن خانوم. ابرو کمون. چشم عسلی. خوشگل خانوم. می خوام بیام در خونتون. نمی خوام بیاااااای! ما ملت حرافی هستیم. حاضریم ساعت ها حرف بزنیم ولی یک خط هم ننویسیم، چون نوشتن مسئولیت دارد. عجب غلطی کردیم آمار فروش فیلمو بردیم بالا. خیالی نیست. عوضش بت فرزاد موتمن هم برامون شکسته شد. گر زحال دل خبر داری بگو، ور نشانی مختصر داری بگو، مرگ را دانم ولی تا کوی دوست، راه اگر نزدیکتر داری بگو... تو یه هفته، سه چار تا از هنرمندامونو از دست دادیم. سال ۸۹ هنوز نیومده داره تلفات می ده.هر کیو می بینی مشکی پوشده واسه یه عزیزش.. خدا به خیر بگذرونه.. داشت شروع می شد که خفه اش کردم. درست وسط جمله بود که نقطه گذاشتم. نمی خواستم کلام تمام شود. نمی خواستم جمله معنا پیدا کند. هیچی، این ترم آخری هم درست بشو نیستیم. بعد از ۵ ماه میخوایم بریم زمان تحویل کارای تکنیک رو تمدید کنیم! تو هم می یای؟! خاله! می شه واسم بگی خدا چه شکلیه؟ عکسشو واسم می کشی؟ بیا این ورق رو از وسط دفتر نقاشیم کندمش که بزرگ باشه.. اینم مداد رنگی هام.. و... پی نوشت: داشتم به جمله ها فکر می کردم. به سرازیر شدنشان. به قسمتی از من شدنشان. به روی هم انباشته شدن و نهایتا فراموش شدنشان. و صدای بعضی از آن ها که تا عمر داری توی مغزت می پیچد و قصد گم شدن هم ندارد.. و یاد یکی از ناب ترینشان افتادم که می گفت: هر روز صدها جمله به زندگی آدم وارد می شود ولی تنها یکی از آن ها مهم است. این تعجب نکردن همان چیزی ست که استاد کباری در طول این ترم از ما می خواهد که یاد بگیریم، و اینکه سالمند همان جوان و بزرگسال است، با همان احساس و شاید همان روحیه، فقط کمی جسمش فرتوت شده. آخر کلاس یاد اپیزود پایانی فیلم" لطفا مزاحم نشوید" افتادم و اینکه عالم پیرها عجب عالم عجیبی ست.. دلم می خواهد یک روز به خانه ی سالمندان بروم و دست تک تک مادربزرگ ها و پدربزرگ ها را ببوسم و از همه شان به خاطر رنجی که می برند عذرخواهی کنم. نمی دانم چرا خودم را مقصر می دانم و از آن روزی می ترسم که پدرم آن گنجشک بی زبان را به خاطر نیاورد و مدام سوال کند که این چیست؟! دلم می گیرد از رنجی که بر چشم ها و قلب هایشان می رود. می خواهم چند قدم به دنیایشان نزدیک شوم.. باز هم اگر بتوانم.. راست می گفت. به چیزی که عادت کنم محال ممکن است که عوضش کنم و دلم می خواهد تمام عمر باهام باشد. یعنی طوری ست که گاهی وقت ها که شده عروسک رنگ و رو رفته ی بی دست و پایی را دیده ام کسی گذاشته کنار خیابان، دلم خواسته برش دارم و ببرم به صاحب پست فطرتش نشانش بدهم و از وجود بی وجود نامردش بپرسم وقتی عروسکش نو بوده و هنوز یک چشمش نیفتاده بود، باز هم حاضر بوده بگذاردش کنار خیابان؟؟ ازم پرسید: اگه یه داستان بلند نوشته بودی، جمله ی طلاییش چی بود؟ یک کم فکر کردم و گفتم: شاید اینکه " اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند برای این است که یا لباسی نداردکه بهش تکلیف کند یا اساسآ آدم کوچکی ست." شایدم اینکه: "خوب نیس آدم با عروسکش طوری رفتار کنه که انگار فقط یه عروسکه، دل نداره و نمی تونه نفرینت کنه. از قضا، آهِ شون خیلی ام دامن گیره". پی نوشت۱: بلاخره بعد از ۸ ماه که از خرید "کافه پیانو" می گذره، تونستم تمومش کنم.. پی نوشت۲: راستی حال عروسک بچگی هاتون چه طوره؟! تهران... جلوی دانشکده ی مدیریت زینب ساناز تهمینه من.. بی سپیده! عکس، (این واژه را به دنبال تمامی واژه های زیر بیاورید)! حرکت ساعت ۱۲ شب. اتوبوس و "لبخند، خنده، قهقهه، ریسه، ... (!)" اتوبوس و "به همین سادگی".. اتوبوس و سکوت... همدان بوران و یخبندان.. هتل* * * * . چای مجسمه ی باباطاهر Photographer . . . تپه ی هگمتانه گنبد علویان آرامگاه بوعلی گنج نامه ... برف مقبره ی استر و مُردخای آرامگاه بابا طاهر لالجین و غار علیصدر ـــ انگار خدا ثانیه به ثانیه، پا به پام قدم می زد و با علامت ها و شکل هایی که توی غار بود باهام حرف می زد ـــ بـــــی نظـــــیر بود. حرکت به سمت تهران توقف در ساوه سرما و نسکافه ی داغ عروسی.. حرکت دوباره تهران جلوی دانشکده ی مدیریت... پ.ن۱: به عزم مرحله ی عشق پیش نِه قدمی که سودها کنی ار این سفر توانی کرد.. پ.ن۲: همیشه از تکرار بیزار بودم ولی الان از خدا می خوام اتفاقات قشنگ در زندگیم تکرار و تکرار بشن.. پ.ن۳: واقعآ جای خالی همه ی بچه های باصفای دانشکده علوم اجتماعی توی این سفر به یاد موندنی حس شد.. دلم نمی خواست پرنده باشم. زندانی آزاد در قفس آسمان. که این خیلی کم است.. انسان بودن را دوست دارم. آزاده ای در بند یک دوست. دوستی که نامش خداست. اگر بتوانم.. پ.ن*:این روزا انسان بودن خیلی سخته. به هزار و یک دلیل.. پ.ن**: سیب ها چقدر به ما نزدیک اند؛ دست می بریم ، انگور می چینیم . روبان قرمز، دل شدگان، سگ کشی، سربازهای جمعه، وقتی همه خوابیم، شبهای روشن، آژانس شیشه ای و ... کاش بیشتر بودند این فیلم های ناب در سینمای ایران، فیلم هایی که روحت را به بازی بگیرند و دعوتت کنند به اندیشیدن، به اینکه به راحتی از کنار اتفاقات زندگیت عبور نکنی.. این فیلم هایی که تلنگر می زنند به افکارت و گاهی اثراتش ماه ها در چشمانت موج می زند. ولی نمی دانم چرا کارهای استاد بیضایی یک جور دیگر روحم را قلقلک می دهند و دست از سر خیالاتم بر نمی دارند که این بار نوبت "مرگ یزدگرد" است و یک هفته ای می شود جزء خاطرات فیلمی ام شده. مدت ها بود دنبالش بودم و دیدنش جزیی از آرزوهایم شده بود. تا اینکه به دستم رسید و پس از دیدنش تازه فهمیدم چرا اینقدر "در دسترس!" نیست. شاید به خاطر متفاوت بودن ارزش های سینمای اوایل انقلاب با سینمای امروز؛ مثل نداشتن حجاب سر زنها یا برخورد فیزیکی بازیگران زن و مرد.. شاید هم به خاطر دیالوگ پایانی فیلم بود.. نمی دانم! این فیلم در سال۱۳۶۰ به سرمایه ی شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی کلید خورد و در سال ۶۱ در نخستین جشنواره فیلم فجر به نمایش همگانی درآمد. در اولین صحنه ی فیلم این نوشته دیده می شود: "پس یزدگرد به سوی مرو گریخت و به آسیایی در آمد، آسیابان او را در خواب به طمع زر و مال بکشت. تاریخ! " و در طول فیلم مرگ او از زبان آسیابان، زن آسیابان و دخترشان بیان می شود و بیننده را مبهوت می کند وقتی همه ی روایت ها در نقطه ای از فیلم کاملآ از هم جدا می شوند... بازی سوسن تسلیمی و یاسمن آرامی برایم ستودنی ست شاید به این خاطر که با تاتر (جزء لاینفک وجودم!) عجین شده و مهدی هاشمی ، امین تارخ و علیرضا خمسه نیز از دیگر بازیگران این فیلم اند که در ذهنم مانگار شدند.. *اندک اندک در می یابم که پادشاهی چیست؟ اگر کاری ست چنین ترس آور، چگونه است که گردان و سالاران به جان می خرندش؟ *آیا دشنام و ناسزا هم سرمایه ی بزرگان است(بزرگان حکومتی) که هرگاه بخواهند خرج کنند؟ نه این سنگ و کلوخی ست بر زمین ریخته که من نیز می توانم چند تایی از آن به سوی آنها پرتاب کنم.. *گناه با ما زاییده شده و آن جفت همزاد من که به جانم از همه نزدیک تر است نامش "بی نوایی"ست. این ها قسمت هایی از دیالوگ ها ی فیلم بود که با تنظیم استادانه صدا و حرکات بازیگران تاثیرشان مضاعف می شود... افتخار می کنم از اینکه "مرگ یزدگرد" جزء اثرات سینمای ایران است و چندین بار دیدنش را به جان می خرم به خاطر روح سرزنده ی تاتر که در سرتاسرش جاری ست.. پی نوشت1: اینبار زود برگشتم اول به خاطر خوب ترین زینب دنیا و بعد برای دیگر خوبانی که مرا برای"به روز کردن" ترغیب می کنند.. پی نوشت2: واقعآ حیف است اگر این سرمایه هنری کشورمان روزی در قاب چشمانتان مهمان نشود... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |


